عاقبت دل به دریا زدم و جمعه صبح با اینکه از وضعیت فنی اتومبیل هیچ اطمینانی نداشتم راه افتادم به طرف جاده لشگرک. آخه دلم خیلی گرفته بود و دیگه داشتم خفه میشدم از تکرار مکررات هر روزه !! مقصد : یه بلندی بین اوشان و آهار که سالهاست هر وقت دلم برای مادر طبیعت و گفتگو با او تنگ میشه میرم آنجا روی یک پاره سنگ بزرگ مینشینم و به پائین نگاه میکنم.

این محل نزدیک ترین طبیعت قشنگ به تهرانه که ۴ سال قبل پیداش کردم !!! جائی که مدت کوتاهی گرفتاریها و غم و اندوهم را می سپارم به دست باد تا سرشون را گرم کنه و من کمی استراحت کنم. وقتی از بالا پائین را نگاه میکنی پر از درخته.. یک رودخانه هم جاریست که درش کلی مرغابی و اردک برای خودشان صفا میکنند.. دنبال هم میکنند و روزگار را بخوشی سپری میسازند. گاهی صدای آواز قشنگشون را هم میشه شنید.

مرغ و خروس هم تا بخواهی فراوانه که برای خودشان آزاد هرجا دلشون میخواد راه میرن.. صدای قوقولی قوقوی آقا خروسه هم خیلی برام دلنوازه. دیگه برات بگم تعدادی گاو و گوساله و گوسفند و بز هم هستند میچرند و گاهی صدائی ازشون در میاد.. فکر کنم به یاد همنوعان خودشون که در دامداریهای صنعتی اسیر هستند ناله میکنند. چند تائی هم سگ هست و حالبتر از همه گربه هائی که هر از گاه ظاهر میشن وسط مرغ و خروس و غازها راه میرن و یا صخره نوردی میکنند.. خانه ها در این منظقه همه از نوع روستائیه و چند تا ویلای شیک و پیک هم که معلومه مال چند تا آدم پولداره کمی دورتر دیده میشه. خوشا به حال آدمهائی که در این تکه زیبای طبیعت زندگی میکنند و مجبور نیستند هر روز قیافه های ماسک زده و مصنوعی شهروندان را که دلاشون هم مثل آسمان شهر تهران خاکستری و دود آلود و چرکین شده تماشا کنند.

بیشتر از یکساعت نشستم و با مادر طبیعت و آسمان آبی و خدائی که حس میکردم همان نزدیکی هاست درددل کردم.. کی میدونه.. خدا صدای ناله ها و شکایت های منو هیچ وقت در شهر تهران نشنید.. راستش شاید او هم از هیاهوی این شهر لعنتی خسته شده و گذاشته رفته.
در طول این مدت ۲ نفر مدام تو خاطرم بودند که هر دو به دنیای دیگر سفر کرده اند... اسکندر و سهراب سپهری ...
من چه سبزم امروز .. و چه اندازه تنم هوشیار است !
نکند اندوهی .. سر رسد از پس کوه !
چه کسی پشت درختان است ؟
|
+| نوشته شده توسط
ژاله - ف در یکشنبه چهاردهم مهر 1387
|